از آن زمان كه فتنه ي چشمت به من رسيد *** ايمن ز شر فتنه ي آخر زمان شدم

آن روز بر دلم در معني گشاده شد *** كز ساكنان درگه پير مغان شدم

بازآ كه من بعفو گناهت ضمان شدم

هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم *** هرگه كه ياد روي تو كردم جوان شدم

اول ز حرف لوح وجودم خبر نبود *** در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

دوشم نويد داد و بشارت، كه حافظا



Previous Home Next




014





www.meherbabairani.com -- -- 1386/04/05 _ 2007/06/27