|
از آن زمان كه فتنه ي چشمت به من رسيد *** ايمن ز شر فتنه ي آخر زمان شدم آن روز بر دلم در معني گشاده شد *** كز ساكنان درگه پير مغان شدم بازآ كه من بعفو گناهت ضمان شدم |
هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم *** هرگه كه ياد روي تو كردم جوان شدم اول ز حرف لوح وجودم خبر نبود *** در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم دوشم نويد داد و بشارت، كه حافظا |
